تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

 

دلم پر از خفقان شد , زمانه تکراریست

 

تنم اسیر همان زخم کهنه و کاریست

 

به لطف جاذبه چسبیده ام به خاکی که...

 

برای روز عزایم به فکر یک قاریست

 

میان گریه ی خود قاه قاه می خندم

 

عزیز , خرده مگیر , این جنون ادواریست

 

درون من کسی از درد و دود می پوسد

 

و گرم پرسه زدن در مسیر بیماریست

 

دلیل سرفه ی من را مپرس و باور کن

 

که هر که تجربه ی عشق داشت , سیگاریست

 

*     *     *

 

اگر چه از غزلم دل بریدی و رفتی

 

هنوز شور تو در لحظه های من جاریست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

این بغض ها که در تنت اتراق می کند

باران به شهر چشم تو قشلاق می کند

تو گرم گریه می شوی ... انگار یک نفر 

قلیان درون سینه ی من چاق می کند

 

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

پروانه ات شدم تو ولی آتشم زدی


آرامش همیشه ی من را بهم زدی


پروانه ات شدم که به حکم خدای درد


یک سرنوشت تلخ برایم رقم زدی

 

 

یک سرنوشت تلخ , پر از پیله و قفس


سودای پر کشیدن از این خاک پر هوس


از هرم هر نفس نفست داغ می خورم


اما دلم خوش است که هستی , همین و بس

 

 


لبریزم از هراس... از این پوچی و عدم


از جاده های یک طرفه...از سکوت...غم


دارم درون ذهن خودم محو میشوم


"عاشق نبوده ای که ببینی چه میکشم"

 

 


من ماندم و هوای پر از احتمال تو


تاریک مانده ام که ببارد خیال تو


با یک اشاره نور بباران به شعر من


"ای آفتاب آینه دار جمال تو "

 

*          *            *

 

از چشم هاش درد سری نو درست شد


لب هاش سایه روشن سیب نخست شد


آه ای خدا دوباره هوس آتشم زد و...


یک نامه ی سیاه به سمت تو پست شد !

 

 

حالا عذاب هم بده...لب تر نمی کنم


آتش بزن... بدون لبش سر نمیکنم


خاکسترم کنی به خدا باز عاشقم


"من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم"

 

*          *           *

 

حالا بیا به حرمت این چشم دوره گرد


با من بخند...پاک کن از من غبار درد


برگرد تا به دست جنون اقتدا کنیم


" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

ديگر بس است اين همه ديوانگي...بس است


سمت دلم نيا که شديدا هوا پس است


بايد دوباره گم بشوي از تمام من


تا حس کنم که واژه ي "مريم" مقدس است

 

 

حالا که قلب سنگ تو کوهي سترگ شد


وقتي عروسکم پر حسرت بزرگ شد


از من نخواه شعر بريزم به پاي تو


عمري گذشت..برّه ي اين قصّه گرگ شد!

 

 

شيطان به نام چشم تو در من گناه کرد


بغضي شکست و اشک مرا سر به راه کرد


ميراث چيست اينهمه تنهايي و سکوت؟-


چشمت که روزگار دلم را سياه کرد-

 

 

مغلوب اين مبارزه ي تن به تن شدم


در پارک هاي فاجعه غرق لجن شدم


يک عمر در جنون هوس آتشم زدند


صرفا به جرم اينکه ندانسته زن شدم

 

 

تا نقطه اي نمانده که خورشيد من شود


وقتي سکوت علت تبعيد من شود


بايد به دست هاي جنون اقتدا کنم


باران کجاست مرجع تقليد من شود؟

 

 

فردا که آسمان و زمين داغدار شد


وقتي زمان پر از خفقان و غبار شد


يک حرف تلخ فاجعه را جار ميزند


"مريم به دست شخص خدا سنگسار شد!"

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 

 

 

غزل،غزل تو نشستی درون این دفتر

 

و ماجرا فقط این بود...انتظــــار از سر

 

نوشتمت و تو تکرار میشدی،این شد-

 

که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر

 

نوشتمت که چطور آمدی و رفتی،من-

 

غریبه ای که در این شهر بی در و پیکر-

 

به هر که میرسد از انتظار می گوید...

 

ولی نمی کند انگار هیچ کس باور-

 

که رفته ای و به دریا رسیده ای اما

 

اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر !

 

رها شدن شده رویای هر شبم...حالا

 

چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!...

 

ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد

 

بیا که باز نباشند چشم هامان تر

 

که باورم شود اینبار دست هامان نیز

 

رسیده اند به هم،آه...گوش شیطان کر

 

بیا و باز به تکرار شعر من برگرد

 

غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر

 

 

 

 

                                                                          

+ نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 

از این همه التهاب کم کن باران

یک چادر خیس بر سرم کن باران

از سرخی لبهاش تنم سوخته است

لطفا بغلم کن...بغلم کن باران...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط مریم شفیعی |

آشفته است حال و هوای بهاریت

از بس که جیغ میکشد امشب قناریت

باور نمیکند که شب مرگ باغچه...

انگار امشب است -شب خواستگاریت-

 

بیرون نیا که فاجعه را باورت دهند

از پشت بام کودکی آسان پرت دهند

اینها نشسته اند که چایی بیاوری

تنها به این بهانه تو را شوهرت دهند

 

وقتی به پای جاده پر از رفتنت کنند

از بغض های تازه که آبستنت کنند

آماده می شوند که طی مراسمی

پیراهن سفید عروسی تنت کنند

 

حیف تو نیست زل بزند باز مشتریت

بر شانه های بکر تو در رقص بندریت

حیف از دو چشم روشن و باران گرفته ات

"شبهای شعر خوانی من" زیر روسریت...

 

حالا نفس در آینه ها حبس مانده چون-

یک شعر تازه میشنوی : "النکاح و السنـــ...

نه،نه...چقدر دور شدی از عروسکت

دوشیزه ی مکرمه لطفا نگاه کن !!!

 

         *            *           *

 

این آخرین سرایش من در هوای توست

وقتی که قلب عاشق من زیر پای توست

بختت سفید...عمر خوشی هات مستدام

مجنون تو که هر نفسش مبتلای توست

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 

قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد

از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ

از ماتم نبودن چشم تو عاقبت...

آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 

درون ساعت بی رنگ و روی خانه ی ما

سه مرد از پی هم میروند...تِک...تِک...تِک

به لحظه ای که بگیری مرا در آغوشت-

چهار ثانیه مانده...

۰۰:۰۴

۰۰:۰۳

۰۰:۰۲

۰۰:۰۱

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

باران شد و از شوق دلم را پر کرد

تا صبح به روی باورم شرشر کرد

آمد وصداقتی که در چشمش بود

انگار که نان آب را آجر کرد!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

کم اینهمه احتیاج را حاشا کن

یک جور دگر با دل تنگم تا کن

یک عالمه حرف تازه دارم لطفا

یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن

 

*       *       *

 

من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو

خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو

اما تو هنوز سوژه ی ناب منی...

بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

هی درون تو چرخ زد،رقصید...بی رمق گوشه ی اتاق افتاد

 

یـک غــزل از تبــار تنهــایــی ... در سکـــوت تـو اتفاق افتاد

 

آمــدی از بهـــار بنـویســی ... درد در دفتــر تـو جــاری شد

 

گم شدی درسکوت انگشتت،از سرت شور و اشتیاق افتاد

 

بــــاز آبســتن غمــی تــازه...کنـــج تنهــایی خودت مــردی

 

دخترت ... پاره ی تنت ... غزلت ... توی چنگال باتلاق افتاد

 

بغـض بود و غمی ژنیـتیکی...نسل در نسل،بهت...تاریکـی

 

اتفاقی که مثل سیبی سـرخ،یا شراری که در اجاق...افتاد

 

بند نافش بریده شد با درد...توی تقدیـر شـوم خود چرخـید

 

بخت بد،سیب سرخ و شیرینت...عاقبت،دست یک چلاق افتاد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

تقــویـــم را گرفــت و خط زد بهــــار را

 

از ســــر،نوشـت غــربت فــصل انار را

 

ابری شد،از نگاه غم آلوده ات گذشت

 

-حس کرده بود تشنگی شـوره زار را-

 

با رفتنش مقـابـل جریــان اشـک تـو...

 

خامــوش کرد هـلهـله ی آبشــار را!!!

 

از خاطرات خط خطی ات هم عبورکرد

 

دیدی مــرام مـردم این روزگـــار را؟!...

 

*          *            *

 

حالاتو مانده ای که به ماتم نشسته ای

 

در غــربـت هـمیـــشگــی ات انتظـــار را

 

تنهــا تویی،تویی و سکوتی سیـاه،سرد

 

پــر کــرده پیـــکرت عطــش ایـن مــزار را

 

پایان قصه است به یک جرعه سر بکش

 

ته مانده هــای این غــزل گریــه دار را...

 

*          *           *

 

این ضجه های جشن عزاداری تو نیست

 

دارنــد مـی برنـد ز رختــت دیـــار را ...!!!

+ نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 یــکی از جــنس کـویـرم تـوی چنـگ غم اســـیرم

 

خـیلی خـسـته ام خـــدایا چـرا زود تـر نـمـیـمیرم؟

 

آره ایــن منـم که هر شب دارم از غصه می خونم

 

ای خــدا دسـت خـودم نیست نمی خوام زنده بمونم

 

خـیلـی ســخـته کـه بــبینی آســـمون هم پر وهــمـه

 

تــوی دنیـــای بـــزرگــت هیـــشکی حرفـتو نفـهمه

 

وقتـــی کـــه تـــنــها نشستی دیگه از زندگی سیری

 

یکـــی هـی ازت بــپرسه کی میمیری؟کی میمیری؟

 

مـــیــگی پنـــجره بـبنــدن میــگی شــب بهت بخندن

 

بــدونی تــوی دلاشــون همــشون قبــرتو کـــــندن..

 

*        *        *

 

هـــمه مـنـتظـر نــشـسـتن فــکـــر مـــردن کـویـــرن

 

ایـــن غـــریـــــبه هـا که میخوان خودتم ازت بگیرن

 

حــــالا مــن تــنـهـای تــنــهــام حــالا تو مرز جـنونم

 

تـــو کـــه حرفـــمــو مـــیفـــهـمی ای خدای مهربونم

 

اگــه میــشــنوی صــدامــو تــو رو به آشــتی و قهرا

 

واســـه مــن یه جایی وا کن وسط... بهــشت زهـــرا!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مریم شفیعی |

 

 درون پنجره دارد بهار می رقصد

 

و ابر روی سر شوره زار می رقصد

 

به آب ها زده اند این دقیقه ها،یک مرد

 

درون ساعت من،بی گدار می رقصد

 

زمین و حرکت موزون و دختر خورشید

 

نه...مثل اینکه تمام مدار می رقصد

 

*        *        *

 

سکانس بعدی این فیلم ، یکنفر بی تو

 

چه بیقرار ... چه آیینه وار می رقصد

 

و لامبادای من و باد-آخرین برداشت-

 

حضور حادثه بی اختیار می رقصد

 

و "گل نراقی"و آواز "دختر زیبا"

 

"مرا ببوس"...کسی روی دار می رقصد

 

نفس نفس ، خفقان ، خستگی ، سیاهی ... کات!

 

ویک جنازه که با افتخار !!! می رقصد

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط مریم شفیعی |

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکي دست هاي عقده گشايت؟


" دلم گرفته برایت " زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: " دلم گرفته برایت "