تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

هی درون تو چرخ زد،رقصید...بی رمق گوشه ی اتاق افتاد

 

یـک غــزل از تبــار تنهــایــی ... در سکـــوت تـو اتفاق افتاد

 

آمــدی از بهـــار بنـویســی ... درد در دفتــر تـو جــاری شد

 

گم شدی درسکوت انگشتت،از سرت شور و اشتیاق افتاد

 

بــــاز آبســتن غمــی تــازه...کنـــج تنهــایی خودت مــردی

 

دخترت ... پاره ی تنت ... غزلت ... توی چنگال باتلاق افتاد

 

بغـض بود و غمی ژنیـتیکی...نسل در نسل،بهت...تاریکـی

 

اتفاقی که مثل سیبی سـرخ،یا شراری که در اجاق...افتاد

 

بند نافش بریده شد با درد...توی تقدیـر شـوم خود چرخـید

 

بخت بد،سیب سرخ و شیرینت...عاقبت،دست یک چلاق افتاد

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

تقــویـــم را گرفــت و خط زد بهــــار را

 

از ســــر،نوشـت غــربت فــصل انار را

 

ابری شد،از نگاه غم آلوده ات گذشت

 

-حس کرده بود تشنگی شـوره زار را-

 

با رفتنش مقـابـل جریــان اشـک تـو...

 

خامــوش کرد هـلهـله ی آبشــار را!!!

 

از خاطرات خط خطی ات هم عبورکرد

 

دیدی مــرام مـردم این روزگـــار را؟!...

 

*          *            *

 

حالاتو مانده ای که به ماتم نشسته ای

 

در غــربـت هـمیـــشگــی ات انتظـــار را

 

تنهــا تویی،تویی و سکوتی سیـاه،سرد

 

پــر کــرده پیـــکرت عطــش ایـن مــزار را

 

پایان قصه است به یک جرعه سر بکش

 

ته مانده هــای این غــزل گریــه دار را...

 

*          *           *

 

این ضجه های جشن عزاداری تو نیست

 

دارنــد مـی برنـد ز رختــت دیـــار را ...!!!

+نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت6:52 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |