|
قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ از ماتم نبودن چشم تو عاقبت... آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!
درون ساعت بی رنگ و روی خانه ی ما سه مرد از پی هم میروند...تِک...تِک...تِک به لحظه ای که بگیری مرا در آغوشت- چهار ثانیه مانده... ۰۰:۰۴ ۰۰:۰۳ ۰۰:۰۲ ۰۰:۰۱
باران شد و از شوق دلم را پر کرد تا صبح به روی باورم شرشر کرد آمد وصداقتی که در چشمش بود انگار که نان آب را آجر کرد!
کم اینهمه احتیاج را حاشا کن یک جور دگر با دل تنگم تا کن یک عالمه حرف تازه دارم لطفا یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن * * * من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو اما تو هنوز سوژه ی ناب منی... بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!
|
About![]()
گره به کار من افتاده است از غم غربت Archivesمهر 1388خرداد 1388 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 Links
حسین منزوی |