تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

 

 

قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد

از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ

از ماتم نبودن چشم تو عاقبت...

آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

درون ساعت بی رنگ و روی خانه ی ما

سه مرد از پی هم میروند...تِک...تِک...تِک

به لحظه ای که بگیری مرا در آغوشت-

چهار ثانیه مانده...

۰۰:۰۴

۰۰:۰۳

۰۰:۰۲

۰۰:۰۱

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت11:6 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

باران شد و از شوق دلم را پر کرد

تا صبح به روی باورم شرشر کرد

آمد وصداقتی که در چشمش بود

انگار که نان آب را آجر کرد!

 

 

+نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

کم اینهمه احتیاج را حاشا کن

یک جور دگر با دل تنگم تا کن

یک عالمه حرف تازه دارم لطفا

یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن

 

*       *       *

 

من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو

خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو

اما تو هنوز سوژه ی ناب منی...

بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |