تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

 

 

 

 

غزل،غزل تو نشستی درون این دفتر

 

و ماجرا فقط این بود...انتظــــار از سر

 

نوشتمت و تو تکرار میشدی،این شد-

 

که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر

 

نوشتمت که چطور آمدی و رفتی،من-

 

غریبه ای که در این شهر بی در و پیکر-

 

به هر که میرسد از انتظار می گوید...

 

ولی نمی کند انگار هیچ کس باور-

 

که رفته ای و به دریا رسیده ای اما

 

اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر !

 

رها شدن شده رویای هر شبم...حالا

 

چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!...

 

ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد

 

بیا که باز نباشند چشم هامان تر

 

که باورم شود اینبار دست هامان نیز

 

رسیده اند به هم،آه...گوش شیطان کر

 

بیا و باز به تکرار شعر من برگرد

 

غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر

 

 

 

 

                                                                          

+نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت6:29 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

از این همه التهاب کم کن باران

یک چادر خیس بر سرم کن باران

از سرخی لبهاش تنم سوخته است

لطفا بغلم کن...بغلم کن باران...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت1:0 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |