|
غزل،غزل تو نشستی درون این دفتر و ماجرا فقط این بود...انتظــــار از سر نوشتمت و تو تکرار میشدی،این شد- که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر نوشتمت که چطور آمدی و رفتی،من- غریبه ای که در این شهر بی در و پیکر- به هر که میرسد از انتظار می گوید... ولی نمی کند انگار هیچ کس باور- که رفته ای و به دریا رسیده ای اما اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر ! رها شدن شده رویای هر شبم...حالا چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!... ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد بیا که باز نباشند چشم هامان تر که باورم شود اینبار دست هامان نیز رسیده اند به هم،آه...گوش شیطان کر بیا و باز به تکرار شعر من برگرد غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر |
About![]()
گره به کار من افتاده است از غم غربت Archivesمهر 1388خرداد 1388 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 Links
حسین منزوی |