تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

 

ديگر بس است اين همه ديوانگي...بس است


سمت دلم نيا که شديدا هوا پس است


بايد دوباره گم بشوي از تمام من


تا حس کنم که واژه ي "مريم" مقدس است

 

 

حالا که قلب سنگ تو کوهي سترگ شد


وقتي عروسکم پر حسرت بزرگ شد


از من نخواه شعر بريزم به پاي تو


عمري گذشت..برّه ي اين قصّه گرگ شد!

 

 

شيطان به نام چشم تو در من گناه کرد


بغضي شکست و اشک مرا سر به راه کرد


ميراث چيست اينهمه تنهايي و سکوت؟-


چشمت که روزگار دلم را سياه کرد-

 

 

مغلوب اين مبارزه ي تن به تن شدم


در پارک هاي فاجعه غرق لجن شدم


يک عمر در جنون هوس آتشم زدند


صرفا به جرم اينکه ندانسته زن شدم

 

 

تا نقطه اي نمانده که خورشيد من شود


وقتي سکوت علت تبعيد من شود


بايد به دست هاي جنون اقتدا کنم


باران کجاست مرجع تقليد من شود؟

 

 

فردا که آسمان و زمين داغدار شد


وقتي زمان پر از خفقان و غبار شد


يک حرف تلخ فاجعه را جار ميزند


"مريم به دست شخص خدا سنگسار شد!"

 


 

+نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت8:18 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |