تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم " -

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

 

 

حالا که در قلبم حضورت جان گرفته

در چشم هایت بی سبب باران گرفته

انگار کار از کار قلب من گذشته

دیگر جنون در جان من جریان گرفته

با یک نگاهت شهر را دیوانه کردی

این درسها را چشمت از شیطان گرفته ؟

بد جور دلگیرم...کجایی تا ببینی؟

چندیست قلبم درد بی درمان گرفته

تو رفته ای ... خورشید هم تاریک مانده

انگار دنیا بر سرش قرآن گرفته

احساس خوبی نیست وقتی که برایم

هر لحظه شکل نقطه ی پایان گرفته -

من با خیال چشم هایی سر کنم که...

از من خدا و مذهب و ایمان گرفته

 ـــــــــــــــــ

پیراهنت را می درم وقتی بیایی

امشب ذلیخایت تب عصیان گرفته

برگرد عزیز مصر قلبم...آه بی تو

این شهر رنگ و بوی قبرستان گرفته

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت1:23 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |