|
هی درون تو چرخ زد،رقصید...بی رمق گوشه ی اتاق افتاد یـک غــزل از تبــار تنهــایــی ... در سکـــوت تـو اتفاق افتاد آمــدی از بهـــار بنـویســی ... درد در دفتــر تـو جــاری شد گم شدی درسکوت انگشتت،از سرت شور و اشتیاق افتاد بــــاز آبســتن غمــی تــازه...کنـــج تنهــایی خودت مــردی دخترت ... پاره ی تنت ... غزلت ... توی چنگال باتلاق افتاد بغـض بود و غمی ژنیـتیکی...نسل در نسل،بهت...تاریکـی اتفاقی که مثل سیبی سـرخ،یا شراری که در اجاق...افتاد بند نافش بریده شد با درد...توی تقدیـر شـوم خود چرخـید بخت بد،سیب سرخ و شیرینت...عاقبت،دست یک چلاق افتاد
|
About![]()
گره به کار من افتاده است از غم غربت Archivesمهر 1388خرداد 1388 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 Links
حسین منزوی |