تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم " - شاید بشه گفت: "دخترم...غزل"

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

هی درون تو چرخ زد،رقصید...بی رمق گوشه ی اتاق افتاد

 

یـک غــزل از تبــار تنهــایــی ... در سکـــوت تـو اتفاق افتاد

 

آمــدی از بهـــار بنـویســی ... درد در دفتــر تـو جــاری شد

 

گم شدی درسکوت انگشتت،از سرت شور و اشتیاق افتاد

 

بــــاز آبســتن غمــی تــازه...کنـــج تنهــایی خودت مــردی

 

دخترت ... پاره ی تنت ... غزلت ... توی چنگال باتلاق افتاد

 

بغـض بود و غمی ژنیـتیکی...نسل در نسل،بهت...تاریکـی

 

اتفاقی که مثل سیبی سـرخ،یا شراری که در اجاق...افتاد

 

بند نافش بریده شد با درد...توی تقدیـر شـوم خود چرخـید

 

بخت بد،سیب سرخ و شیرینت...عاقبت،دست یک چلاق افتاد

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |