تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم " - آخرین سرایش

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

آشفته است حال و هوای بهاریت

از بس که جیغ میکشد امشب قناریت

باور نمیکند که شب مرگ باغچه...

انگار امشب است -شب خواستگاریت-

 

بیرون نیا که فاجعه را باورت دهند

از پشت بام کودکی آسان پرت دهند

اینها نشسته اند که چایی بیاوری

تنها به این بهانه تو را شوهرت دهند

 

وقتی به پای جاده پر از رفتنت کنند

از بغض های تازه که آبستنت کنند

آماده می شوند که طی مراسمی

پیراهن سفید عروسی تنت کنند

 

حیف تو نیست زل بزند باز مشتریت

بر شانه های بکر تو در رقص بندریت

حیف از دو چشم روشن و باران گرفته ات

"شبهای شعر خوانی من" زیر روسریت...

 

حالا نفس در آینه ها حبس مانده چون-

یک شعر تازه میشنوی : "النکاح و السنـــ...

نه،نه...چقدر دور شدی از عروسکت

دوشیزه ی مکرمه لطفا نگاه کن !!!

 

         *            *           *

 

این آخرین سرایش من در هوای توست

وقتی که قلب عاشق من زیر پای توست

بختت سفید...عمر خوشی هات مستدام

مجنون تو که هر نفسش مبتلای توست

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |